هق هق ریز و گند . گنده دغدغه فرزنده
گندو لجن ۲۶ سالگی
رس وارون سرت و صداها یتمان
حالا ویران کرد و می کند انگشتیست ویران
کرد دیوار خاکستر شده بیست و ۶ سالگی
نگاه تهی تهی است این نگاه
این نگاه تهی است است تهی این نگاه
انگار کراهت در بلاهت بلغور می کنیم
در ۲۰ شش سالگی
وای از ۲۰ و شش سالگی
جنگ ۲۶۰۰ ساله می کنم
۲۶ سال عوض می کنم عوض می کنم ۲۶ و سال
۲۶۰۰ را می خندم در بیست و شش سالگی هه می خندم در ۲۶ سالگی
کپی اند همت است آخر معامله است در بیست و شش گندیده ام سیگار
اینجا دود است ابد نیست جهنم است برزخ زهر خنده است
خورشید موج می نوازد
طوفان ساندویچش را به قهقه می دهد طوفان غرش پس کجاست ۲۶ سالگیم
۲۶ سالگی به یاد آغا محمد خان ذبح می کنم سرش را
ملال شرف در سکوت
۲۶ هزار سالگی
صمیمیت جنون در پاپیون عرق می چکاند می چکاند عرق
در نابودی بلاهت بلاهت نابودی
تاریکی در ۲۶ سالگی
۲۶ سالگی غروب
سالگی ۲۶ خوابیدن بابی دغدغه
درست روزی که تو به خاطر پاشنه های بلند کفشت نمی توانستی به درستی راه بروی.
خواستم شعرو همین جا تمام کنم ولی....
از فمنیسم دفاع کردم
درست روزی که تو به خاطر بد بودن آرایشت گریه سر داده بودی!
دیگر تمامش می کنم شعرمو...
از فمنیسم دفاع کردم
درست روزی که گفتی:
نمک در نمک دان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد
دیدی شعرم تمام شد آن هم وقتی که
از فمنیسم دفاع می کنم
درست وقتی که تو نگاه می کنی به انگشترهای بطول خانم
از فمنیسم دفاع خواهم کرد
وقتی که تو همیشه حرص دو درصد چربی اضافه ات را می خوری.
باشه... اااا. نزن دیدی خفه شدم
از فمنیسم دفاع نمی کنم اگر ماهیتابه ات پایین بیاید!!!!
خواستم هوچی وار فریاد تزلزل مادر آِینده و آقای ژان وال ژان را در زیر سند منگوله دار گاوداری بر آرورم. همان گاوداری که سندش را راه قمار بلوتوز بدست آورده بود.
هق قهه : مخلوط کلمه های هق هق و قه قهه
تصورهم: مخلوط کلمه های تصور و وهم
اما جوشهای پس گردنت....
- چهرهام سراسر مانند تاريخ سياه شده است. شعاعي نور از شکاف پرده و پنجره خود را کشان کشان بين من و تو روي ميز ميکشاند،که ميز ما را مانند زمين برهنه کند
- و تو نميداني نور ذرات بسيار ريزي هستند به نام فوتون. که سرعتي بسيار زياد دارند که هنوز سرعت بشر به آن نرسيده است. بي آنکه اين را بداني برايم سخن ميگويي!
- زندگي مرا مچاله کرده است. مانند رخت خيس، براي بيرون زدن تمام محتوياتم مرا دور خودم ،سر اين ميز و در برابر تو ،ميپيچاند و چکه چکه فرو ميافتم.
- مانند ابري تو خالي شدهام. آمادهء اين هستم که در تو فرو افتم. تا همه چيزت را به درون بکشم. سالهاست که مانند پوشال زندگي ميکنم.
- از روزي که انسان در برابر نسيم خاطرات و دلتنگيها و حسرتهاي گذشته قرار بگيرد ، فرسايش آغاز ميشود. و مزهاي تلخ را روي پلکها به جاي ميگذارد، که انسان آن را تا اعماق وجود حس ميکند. و اين يعني تلخ شدن زندگي،چيزي که تو نميفهمي.
- انسان چه موقع احساس فاحشه بودن ميکند. من فاحشه نيستم. و هيچگاه نخواهم شد. کسي نميتواند تن مرا صاحب بشود. همه تشنهء من بايد بمانند. زندگي سخت است و تو اين را نميفهمي. نميداني شرمنده شدن چيست. فقر نميداني چيست. حتي اگر نتواني سر زنت را در ميان جمع بالا بگيري، خجالت نميکشي. تو چرا نميداني داشتن ماشين در زندگي بسيار مهم است؟ اما... اما ميداني من چقدر تنهايم. و من ماندهام کدام را ترجيح بدهم. هيچگاه فکر نميکردم کسي مانند تو را بيابم. تو از فيلمها بيرون آمدي. آن هم وقتي که من روياهايم را کشتم.
- نميدانم؛ نميدانم؛ نميدانم...
- تو احساس فاحشه بودن را نداري چون تا بهحال به خاطرش پول نگرفتهاي. اگر روزي که با من سر ميز نشسته بودي ميگفتي گه بهاي با من حرف زدن اين مقدار است، من پول را به تو ميدادم. و تو مانند يک فاحشه عينکت را به چشم ميزدي، کيف کوچکت را بيرون ميآوردي و ماتيکت را؛ در آيينه کوچک به لبت نگاه ميکردي وآن را خونين ميکردي. و بر ميخواستيو ميرفتي. اما تو پول نميخواهي؛. من مسافرت را به خاطر سرعت ماشينش دوست دارم. فرار کردن از جايي که با بودنم در آنجا آن را به گند ميکشم. بيآنکه بدانم چرا، اما وقتي نگاهت ميکنم خوشحالم، آرامم. روزي که تو را در آغوش بگيرم، ميدانم که تمام هستي در سکوت فرو ميرود. و تمام انسانها مانند تيرهاي چراق برق در زمين فرو ميروند. و فقط ما هستيم.
- هر وقت نميدانم به سراغم ميآيد، يا آواز ميخوانم يا موسيقي گوش ميدهم و يا به سينما ميروم. اما تو هميشه ميداني و نميدانم هيچگاه به سراغت نميآيد. تو حتي ميداني من چيزي...
بايد تورا از دست ندهم. خودت را ثابت کن!
- فراموش شدن زنداني بودن است. زندان حکم نديدن و محروم ماندن نيست. حتي حکم تنهايي کشيدن نيست. زندان حکم فراموش شدن است. کوچک شدن آنقدرکه چهار ديوار با يک سوراخ مضحک تو را فراموش ميکند. پس عشق آزاديست چون غراموش نميشوي و....
.
.
.
.
.
- فرض خلوص تو بر پيکر من، فرض سقط من در کنار تنديس ارغواني پيکرت و فرض بودن و بودن و با هم بودن ثانيهها قتل عام ميکند. سقوط واژه بر ويراني ملموس در شب تنهايي من، تو را به بيخوابي خواهد کشانيد. و مرا مجاب ميکند که به تو بيانديشم. که فکر تو، خيال تو، تصويرتو، روياي تو، صداي تو، خوبست. و من اين را بر هستي فرياد ميکشم. حرفهايي که با گشودن لبهاي تو در دل من مأوايي ميگيرد. و غزلهايي که همه ناقص و ناتوان ميمانند. کفايت نميکنم به يک عشق، عشق ناتواني خرد است. من، تو را و خويشتن را در اعماق جستجو ميکنم..
.
.
- اگر حماقتهاي تو عشق ما را به گنداب نکشاند، عشق ما از گنداب تصميم و تعقيب ميگذرد.
- چون زندگي بازيهاي فراواني دارد، من هميشه قسمتي را براي از دست دادن تو گذاشتهام. اين را زندگي به من آموخته است.
- من جرأت اين را ندارم که به پايان اين عشق فکر کنم. چون شيدا شدهام. مرحلهء عميقي از عشق. و تو ميگويي راجع به آينده اين عشق احساس خوبي ندارم. و اين يعني تو هنوز شيدا نشدهاي. يکجا ميمانيم. و حتي آب که زلالترين چيز دنيا ميباشد، در گودال ميگندد، چه برسد به عشقي که طرفين آن موجوداتي مصلحت طلب و متغير باشند. در مورد ديدن دنيا دچار خشم و نفرين شدهام. عشق ميتواند پيوند يا حلقهاي باشد، و مرا وصل کند به دنيايي که از آن بريدهام. دنيايي که بودن در آنرا مسخره ميدانم.
.
.
عبدالله در ايوان نشسته بود و به نقطهاي نا معلوم خيره شده بود اما نميشد در چهرة او سرگشتگي را پيدا کرد. چهرهاش حاي هيچ حسي را نداشت و توسط چروک محاصره شده بود. خاطراتش مانند پرندهاي که در پروانة هواپيمايي گير کند پرپر شده بود و چيزي از آن باقي نمانده بود و اين اطمينان را ميداد که عبدالله با خيره شدن در نقطهاي نامعلوم در خاطراتش سير نميکند. تمام ديوارهاي خانة عبدالله تنهايي او و سيما را انعکاس ميدادند، روي ديوارها حتي يک قاب عکس هم وجود نداشت فقط چند ميخ در ديوارهاي گلي فرو رفته بودند گه چيزي بر آنها آويزان نبود. آن ها سالها دنبال سر نخي ميگشتند که فارغ از هر فکري و آهي و افسوسي آن را بگيرند و سرنوشتشان را طي کنند. عبدالله چه در عزا و چه در عروسي به جاي چوب تمام عقدهها و حرفهاي نگفته و حرفهايي که مغز عبدالله نميتوانست آنها را به جمله تبديل کند، بر سر دهل ميکوبيد تا خودش و ديگران باور کنند که عبدالله بدون فرزند نيز وجود دارد و وجودش براي روستا مهم است اما دهل لجوجتر از او بيشتر بر سر اهالي و روستا و حتي تاريخ و جغرافياي روستا داد ميزد..
.
.
.
بز تنها نبود و چون هيچوقت تنها نبود نميدانست تنهايي چيست؟ رنگش چيست؟ قابل لمس کردن است يا خير؟ چه بويي به مشام ميرساند؟
اما سگ به جاي تمام بزهاي دنيا تنها بود تنها بود وتنهايي کشيده بود.
ميدانست تنهايي رمق و ناي انسان را ميمکد جسم را خسته ميکند رنگش قهوهاي سوخته است بوي تند ماهي مرده ميدهد بوي کثيف مني انسان ميدهدمنتقل نميشود واگيردار نيست حتي براي ديگري قابل درک نيست
هيچ وسيلهاي وجود ندارد ميزان آن را اندازه بگيرد و در قوانين بين المللي هيچ واحدي ندارد . داراي هيچ نوع شکل هندسي منظمي نيست. طول و عرض و ارتفاع ندارد اما حجم دارد، حجمي به وسعت خودش، به وسعت تمام دنياي شخص ، سرد است پوست را مچاله ميکند، خشک ميکند، شلاق ميزند جاي شلاقهايش به اسم چروک ميماند. تغيير هويت ميدهد ميتواند به سرگشتگي و حيراني بدل شود. در نوع قابل تحمل آن اشک را از چشمها سرازير ميکند. بد قلق است. تلخ است. وقتي شور شود از گلو پايين نميرود. بخارش از اعصاب بيرون ميدهد. کف پارا ذوب ميکند و ديگران را از انسان دور ميکند. بيشتر شبيه جذام است اما از نوع غير مسري آن. در عمق آن روزنهاي نور هست که بسياري از اوقات دروغين است و روزنه انسان را به جلو رفتن و غوطهور شدن هول ميدهد اين روزنه ماهيتهاي گوناگون دارد. اين روزنه براي يک سگ تنها يک بز بود که چون فاصله وجود داشت، عشق به گونهاي قرباني شده بود که باعث تداوم نياز که از خستگي تنهايي ميزايد بشود.
در سرزمین رویا
روی قلعه یک نگاه
چشمانم را به قلمرو لبهایت دوختم
در دشت بی نهایت مژگانت
ابری اقیانوس زا را در نوردیدم
ای مهربان -ای غزال تیز پای غزل های نازاده من!
چه گویمت!
که تلخی سر کوچه در کمین است
جایی که می فشارمت
گرگری باران دیده در دلتنگی هایم زوزه می کشد
تنت بوی آب می دهد
و رازت بوی مهر
اما در دل من چیزی می خلد
در چشم تو در پی خنده- دلتنگی می گرید
آری پشت همین در شیرین پنهان است
و تمام شهر بوی تلخی می دهد
تو بگو! چه گویمت ای دیر زاده ثانیه هایم
امروز پل عابر پیاده
به من گفت حباب تا قبل گرفتن زیباست
عشق تو نیز
امروز پله های آپارتمان می گفت
گل با ترنم هرروزه آب زیباست
عشق تو نیز!
امروز تمام موزائیک ها گفتند
راه رفتن روی دلم زیباست
عشق تو نیز
امروز - امروز گفت
تمام رویاهایت زیباست
گفتم تمام برای ناتمام من تمام است.
همراهت می بری؟!
توی خیابان
بازار ،خانه
حتی وقت خوابیدن زیبایت را همراه می بری؟؟
خطوط آرام صدایت
لذت گسستن و
احساس پیوستن
ریسه رفتن خنده هایت
می فشارد دلم را در حبابی تنگ
بیهوده نگاه کردن های بی شادیت
تلاطم روح بارانیت
آهسته قدم برداشتن و اعتراف به آروزوهای رویائیت
پیامبر زرتشت ناتوان می ماند
از احساس اهورایت
پاک می کند غمت
خط ساختگی زیبایی بی زیبائیت
خنده می زنم به لحظه های پژمرده در دلم
بار دیگر بگو به به که دو چندان شود
زیبائیت.
هیچی، یادم اومد
چی رو؟
همه دلتنگیامو
چی شد؟
هیچی، یادم اومد
چی رو؟
همه خستگیهامو
چی شد؟
هیچی، یادم اومد
چی رو؟
همه عاشیهامو
چی شد؟
هیچی، یادم اومد
چی رو؟
هیچی، ولش کن.
تکهای از يک داستان
گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشماندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لبهای غنچه شدهاش برد تا ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمیدانم سر چی میخواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نردهی کنار اسکله میپريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!
تنهایم مگذار
مانند درد انگشتهای مادرم
ای عزیزترینم
تنهایم مگذار
مانند ترک های دست پدرم
ای نازنینم
تنهایم مگذار
مانند دلواپسی های برادرم
ای خوبترینم
تنهایم مگذار
مانند آرزوهای کودکی هایم
ای نزدیکترینم
تنهایم مگذار
مانند رویاهایت
تنهایم مگذار
زبرم این دلتنگی
زخرم عین خرچنگی زیر و رو شد
یکرنگی،
چقدر دیوونه بود،
ز قدیم است راستی و مستی!
نه پالانی نه جولانی
پیره زنه گفت: چه کنیم ه
ه همینه زندگی
فرشاد قاسمی
زیبایی چیزی نیست
جز آغاز وحشتی که هنوزش تحمل می کنیم
و از آن رو ستایشش می کنیم چون
اجازه می دهد که از پا در آییم.
هر فرشته ای هراس انگیز است.
حرفامو به قطره ها می گم
بارون زد و من سکوت کردم
آخه آسمون دلم بود که هوای بارون کرده بود
گفتم مهتاب بشه امشب
حرفامو به ماه می گم
مهتاب شد و من سکوت کردم
آخه تا چشم به ماه افتاد تو بودی داشتی
قطره های بارونو واسم هدیه می کردی.
فرشاد قاسمی تابستان ۸۶
- بیا بریم، گم می شیم!
به گرمـای جنوب چشمانت، یقین
به مهربانی بــــــــــــــوی زلف هایت، یقین
- از امام حسین تا آزادی خیلی راهه!
- بیا بریم گم می شیم. بیا بریم ترانه
بـه سکـوت مـمتد نگاهت، آرمـاتـور، زلزلـه
بریده نفس،خواندن های ترانه هایم، شقیقه
آرمـاتـور، زلزلـه
- هنوز فردوسی هستیم تا آزادی خیلی راهه، مــــــــــــی میـــــــــــــــــــــره
- بیا بریم ترانه،
بوی جنوبی گرمای تنت،
خمپاره های خمیده و نعش لت لت
- بیا بریم گم می شیم
دلم گرفته،
روی پله های
برقی چه با استبداد نگاه می کنم
- گم شدیم ترانه. اینجا آزادی نیست
چنگ های بی رحم،
اره ماهی،
اره برقی،
پل صراط و زلـــــــــــــــف های ترانه
زمـــــــــــــــــــــــــــــزمه
نــــــــــــــــــــــــــــــجوا
- ولم کن بذار برم
- گم می شی!
- ولم کن، بیا بریم
- گم شدیم ترانه
فرشاد قاسمی
تضعیف کراوات
گیر کرده در کاسه نمد
روی کاربراتور استبداد
شعف یک استعمار
جمعه روز مسابقه
بوی جوی مولیان
غرقه در سوت داور، پلیس، شیر سماور
پنجه در گیسوی ترانه، عروس شعر شهر شاه قصه
نیشگون راننده و فرمان،
خواب و خیال
خنده بر خنده مامان
تضعیف کراوات
بریده می خواهده شد میل فرمان
ته دره یک کاسه نمد پلاسیده
پر شده گوش از داد یک خواننده
شاباش و مهربانی یک رقاصه
کنار جوی مولیان
سکته پدر، جنازه مادر
غرور وسکوت،
شعف یک اجبار و فحش به یک اختیار
فرشاد قاسمی
زبرم این دلتنگی
زخرم عین خرچنگی زیر و رو شد
یکرنگی،
چقدر دیوونه بود،
ز قدیم است راستی و مستی!
نه پالانی نه جولانی
پیرخ زنه گفت: چه کنیم خمینه
نه، همینه زندگی
فرشاد قاسمی
يه چيزش خيلي جالبه من نمي دونم. جالبه ولي من هم نمي دونم. اينكه تا شب بايد پشت سر هم قصه. مي گفت ولي سخته لحظه اي كه آره لحظه اي كه بدنمون داغ مي شد. شايد همين دو روز پيش بود كه چيزي براي لرزيدن داشت اسمش چي بود بذار من مي گم. سرما. آره سرما بود كه بدنت رو داغ مي كرد. همون لحظه كه فرار مي كرديم از چي؟ چند بار بگم سرما.فلفل حساسيت. حساسيت فلفل داغ مي شه بدنم اون وقت من بايد بدوم درمانگاه برات قرص بخرم. داغ مي شه فلفل. الا يا ايها الفلفل. هركسي كو دور ماند از فلفل خويش بايد نخوري نمي دونم چي خوردم ولي بوش خيلي بده. داشتم مي گفتم بدنم داغ مي شه وقتي فلفل رو مي بينم. ديدن. آره حتي با ديدنش داغ مي شه. چند روز پيش بابام مرد. منم رفتم توي خيابان . يعني اينجوري بود از خواب بيدار شدي در رو باز كردي رو رفتي مسافرت. اونوقت يه لندهورو ديدم كه انگار به فلفل حساسيت داشت. توي تاكسي بودم داشت يه چيزايي راجع به گرما مي گفت. من دارم پول در مي آرم اونوقت درد تو چيه اينكه دوستت اين خرس بي خاصيت به فلفل حساسيت داره اصلا فايده نداره. داري توي آيينه به من نگاه مي كني. داره به دختر پشت سرش نگاه مي كنه. نمي دونه بابام مرده بي خود بي خاصيت. ولي معلومه دختره نمي دونم چرا اينقدر بدنم داغ شده.معلومه دختره از قيافه اين جور آدمهايي بدش مي آد غمگينه. من دلم گرفته دوست دارم به دنيا فحش بدم . هي بهش نگاه مي كنه . آره فلفل حساسيت وحشتناكه. بايد هر جا باشه تا داروخانه بدوه كه برام قرص بخره.اله ياري يا نوروالعيني. زغبي خوب مي خونه. دختره خوشش مياد بعد نگام مي كنه. مرتيكه بي شعور بابام مرده نمي شه بگم بزار گوش بدم ولي من خوشم از كي بود يارو زنه عربه. به به من مطمئنم زغبي از نانسي بهتره مي خونه. اين بي خود من داشتم حرف مي زدم صداي نوارشو بالا برده .تمام صورتم قرمز شده دارم اذيت مي شم اين پدر سگ هم مدام داره دختررو نگاه مي كنه الانه كه تصادف كنيم. آقا مواظب باش دولته ديگه خيابونارو درست نمي كنه. بي شعور تو محكم مي زني توي چاله نمي دونم حواست كجاس حرفتو به رييس جمهور مي زني. پول نفت اين مملكت رو مي خورن معولم نيست چرا يه خيابونمون آسفالت نداره. گشنه مه. يه ساندويچ مي خورم.
ظهر براي بچه هام نهار درست مي كنم من هنوز پير نشدم. فقط پاهام بي رمق شده اند. با كمكم عصا را ميرم. هوا گرم شده اون پيرزنه هه هه چه جوري راه مي ره.
خوب اين آهنگه تموم شد. آهنگ خوبي بود نظرم رو در باره نوال زغبي عوض كرد. باباچرا مرد. يه بار همراش بودم اينجا اومدم آقا بفرما. دربست. بشين تو جعبه. اين چه آدمه خليه پر توي تاكسيه آدمه مي گه در بست . مملكته ما آدم نمي شيم.
غورمه سيزي درست مي كنم بچه هام همه دوست دارن.
اين مرتيكه توي آيينه لبخند مي زنه حوصلشو ندارم الان شروع مي كنم فحش دادن حوصله ندارم من نگاش نمي كنم. صداي نوارشو بالا برده .تازه خوبه تصويب كردن كه توي تاكسي نباد نوار .
سيزي مي خر.
مواظ.
گرسنمه مي رم يه ساندويچ بخورم به احتمال زياد مرده. محكم بهش خورد.
فرشاد قاسمی

